تبليغاتX
دوقلوها


دوقلوها

**...عاشق بهترین ها نباش ، بهترین باش تا بهترین ها عاشق تو باشند...**

از دلنوشته های پروفسور حسابی(!!!) (پدر فیزیك ایران)

بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !

عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛
محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

عشق در لحظه پدید می آید
و دوست داشتن در امتداد زمان
و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود :

انسان چیست ؟
شنبه: به دنیا می آید.
یكشنبه: راه می رود.
دوشنبه: عاشق می شود.
سه شنبه: شكست می خورد.
چهارشنبه: ازدواج می كند.
پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.
جمعه: می میرد.


فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...
نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 8 بعد از ظهر توسط سحر و سپیده| |

خدايا ...

گاهی تو را بزرگ می بينم و گاهی كوچك ...

اين تو نيستی كه بزرگ می شوی و كوچك ...

اين منم كه گاهی نزديك می شوم و گاه دور ...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 0 قبل از ظهر توسط سحر و سپیده| |


آدم های ساده را دوست دارم،

همان ها که بدی هیچکس را باور ندارند،

همان ها که برای همه لبخند دارند،

همان ها که همیشه هستند،

برای همه هستند،

آدم های ساده را 

باید مثل یک تابلوی نقاشی

ساعت ها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است،

بس که هرکسی از راه می رسد،

یا ازشان سوء استفاده می کند یا

زمینشان میزند ،

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد،

آدم های ساده را دوست دارم،

بوی ناب "آدم" می دهند...



نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 12 بعد از ظهر توسط سحر و سپیده| |

میزی برای کار...

      کاری برای تخت...

            تختی برای خواب...

                   خوابی برای جان...

                           جانی برای مرگ...

                                    مرگی برای یاد...

                                           یادی برای سنگ...

                                                            این بود زندگی...!!

و


شب در چشمان من است

        به سیاهی چشم هایم نگاه کن

                  روز در چشمان من است

                          به سفیدی چشم هایم نگاه کن

                                  شب و روز در چشمان من است

                                              به چشم های من نگاه کن

                                                               چشم اگر فرو بندم

                                                                   جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت...!

                                                                                      «زنده یاد حسین پناهی»


پ.ن:هر کار میکنم این "میزی برای کار "نمیاد ابتدای خط!اعصابم به هم ریخت!!!!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 10 بعد از ظهر توسط سحر و سپیده| |

يادمان باشد هميشه:

ذره اي حقيقت پشت هر "فقط يك شوخي بود!"

كمي كنجكاوي پشت هر "همين طوري پرسيدم!"

قدري احساسات پشت هر "به من چه اصلا...!"

مقداري خرد پشت هر "چه ميدونم!"

و اندكي درد پشت هر "اشكالي نداره!"

وجود دارد...


1- دل های پاک خطا نمیکنند فقط سادگی میکنند و امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست......


2- همیشه آغاز راه دشوار است عقاب در آغاز پر کشیدن گاه پر میریزد اما در اوج حتی از بال زدن هم بی نیاز است......

3- از قضاوت کردن دست بکش تا آرامش را تجربه کنی....

4- کسی که شاد و خندان است همیشه چیزی برای شادمانی پیدا میکند.....

5- انسان 3 راه دارد :

-راه اول از اندیشه میگذرد این والاترین راه است.

-راه دوم از تقلید میگذرد این راه اسان ترین راه است.

- راه سوم از تجربه میگذرد این راه تلخ ترین راه است.


نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 9 بعد از ظهر توسط سحر و سپیده| |

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد....

راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی دخترم.

آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی خسته نباشيد هم ميگويند.

آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف.

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.

آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آنها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

آدم هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلاً تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین، خط هایی می نویسند که یعنی هستند تا در غمت شريك شوند و از آن بكاهند، کسانی که غم هیچکس را تاب نمی آوردند.

آدم هایی که حواسشان به سگ ها، گربه ها و به پرنده ها هست.

آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن...

ايكاش ما هم يكي از اين آدم ها باشيم.


وسعت دنیای هرکس به اندازه وسعت تفکر اوست .

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 12 بعد از ظهر توسط سحر و سپیده| |

خندیدن یک نیایش است...


اگر بتوانی بخندی،آموخته ای که چگونه نیایش کنی

هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد،هر بافت وجودت از شادی بلرزد،

به آرامشی عظیم دست می یابی!

بگذار خنده ات خنده ای از ته دل باشد.چنین خنده ای پدیده ای نادر است!

کسی می تواند بخندد، که طنز آمیزی و تمامی بازی زندگی را می بیند.


کوتاه ترین راه برای گفتن دوستت دارم لبخند است!

شادی اگر تقسیم شود،دو برابر می شود!

غم اگر تقسیم شود،نصف می شود!

همیشه با دیگران بخندیم و هرگز به دیگران نخندیم!


یادت باشه!انسان های خندان و شاد به خداوند شبیه ترند!


کمی موسیقی گوش کن،بخند(حتی به زور)،آنگاه بنشین و نظاره کن آثار شگرف همین حرکات به اصطلاح اجباری را!

حتی برای لحظه ای نیز شده در کنار عشقت لبخند بزن و حظ لحظه زندگی ببر ...

فراموش نکن!همین لحظه را،اگر گریه کنی یا بخندی!بالاخره می گذرد،امتحان کن! 

بهشت یعنی،شادی،خنده،سرور و شعف!

جای تأسف است!ما برای شاد بودن بهانه ای می خواهیم،ولی برای غمگین بودن نیاز به هیچ بهانه ای نداریم

با شادی خدا را و ضیافت زندگی را تجلیل می کنیم...

سرور و شادی،خدای درون فرد است که از اعماق او برخاسته و متجلی می شود!

شادی ، یکی از راه های تقرب به درگاه خداوند است

ضرر نمی کنی!از هم اکنون لبخند زدن را تجربه کن

مطمئن باش همیشه یکی هست که عاشق لبخند تو باشه،

شاد باشید...

نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 9 بعد از ظهر توسط سحر و سپیده| |

نظرتون راجع به این جمله چیه؟

سکـــــوت و صبــــــوری آدم ها را به حساب ضــــعف و بی کســــی شان نگذارید،

شاید هنوز به چیــــــــزهایی پای بندند،

چیزهایی که شمـــــــــــــــــــا یادتان نمی آید !

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 0 قبل از ظهر توسط سحر و سپیده| |

سلام،پست طولاني هستش ولي ارزش خوندن رو داره...

 نزديک ترين نقطه به خدا هيچ جاي دوري نيست.نزديک ترين نقطه به خدانزديک ترين لحظه به اوست،وقتي حضورش را درست توي قلبت حس ميکني،آنقدر نزديک که نفست از شوق التهاب بند مي آيد.آنقدر هيجان انگيزکه با هيجان هيچ تجربه اي قابل مقايسه نيست.تجربه اي که بايد طعمش را چشيد . اغلب درست همان لحظه که گمان مي کني در برهوت تنها ماندي، درست همان جا که دلت سخت مي خواهد او با تو حرف بزند،همان لحظه كه آرزو داري دستان پر مهرش را بر سرت بکشد، همان لحظه نوراني که ازشوق اين معجزه دلت مي خواهد تاآخردنيا از ته دل وبا کل وجودت اشک شوق بريزي وتا آخرين لحظه وجودت بباري .

 نزديک ترين لحظه به خدا مي توانددر دل تاريک ترين شب عمرناخواسته تو ويا در اوج بزرگ ترين شادي دلخواسته تو رخ دهد ,مي تواند درست همين حالا باشد و زيباترين وقتي که مي تواند پيش بيايدهمان دمي است که برايش هيچ بهانه اي نداري. جايي که دلت براي او تنگ است . زيبا ترين لحظه ي عمر و هيجان انگيز ترين دم حيات همان لحظه باشکوهي است که با چشم خودت خدا را مي بيني.درست همان لحظه که مي بيني او همه عظمت بيکرانش در قلب کوچک تو جا شده است. همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس، و نوراني و متعالي شدن حست را درک مي کني. آن لحظه که مي بيني آنقدر اين قلب حقير ارزشمند شده است که خدا با همه عظمت بيکرانش آن را لايق شمرده و بر گزيده. و تو هنوز متعجب و مبهوتي که اين افتخار و سعادت آسماني چگونه و ازچه رو از آن تو شده است و اين را هميشه به ياد داشته باشيد...

بودن را باور کن و تا زماني که زنده هستي با عشق زندگي کن.لازمه عشق يک ارتباط عارفانه است پس به نيت قربت آماده شو،وضو بگير و با تن پوشي از دعا و نيايش .در محلي آرام ،دلبستگي دنيوي را قطع کن و به هيچ چيز جز او نينديش شماره بگير و از ته قلب صدايش کن و او را به بزرگي و يکتا بودن ياد کن. مي خواهي آسمان دلت آبي وخورشيد،روشنگر زندگي ات باشد.ميخواهي زبان گلها را بداني و راز خلقت را دريابي پس به اوتوکل کن،دست هايت را بالا ببر،وجودت را سرشار از عشق و تمنا کن و به او بگو دوستش داري و فقط او را مي ستايي، از او کمک مي جويي،بخواه که راه راست را به تو نشان دهد، خودت را گم کن بگذار هيچ نقشي از تو بر زمين نماند بال هايت را باز کن به سوي معبود حقيقي پرواز کن.

 از او بخواه گاهي مواقع اختيار را از دست تو گرفته و به جايت تصميم بگيرد،وقتي او را به بزرگي ياد کردي و در برابرش سر بر سجده نهادي ، وقتي صداي ناله هايت به عرش کبريا رفت و قلبت تپيد ، قطرات اشک در چشمان زيبايت حلقه زد و گرمي اش را بر گونه هايت حس کردي،آن هنگام که در گفتن اياک نعبد و اياک نستعين، دلت شکست و صدايت لرزيد،بدان که گوشي را برداشته است و بشارت مي دهد بنده به من بگو چه مي خواهي تادعايت را اجابت نمايم. در اين لحظه فرشته ها ناظر اين همه شکوه و عظمت هستند بدان که اگر به صلاح تو باشد همه چيز به تو عنايت ميکند. دوست من دعا کن هميشه با تو در تماس باشد و اگر روزي يادت رفت زنگ بزني ،تو را بيدار کند و عبادت را در تو بپروراند. هر لحظه منتظر باش تا تو را در مسير زندگي هدايت کند.تنها سعي کن براي چند لحظه به جز او همه چيز را فراموش کني ....

نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 3 بعد از ظهر توسط سحر و سپیده| |

 

زندگی زیباست...

                   زشتی های آن تقصیرماست....

                                                           درمسیرش هرچه نازیباست...

                                                                                                آن تدبیر ماست....

 زندگی آب روانیست....

                              روان می گذرد...

                                                         آنچه تقدیر منو توست....

                                                                                             همان می گذرد....

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 0 قبل از ظهر توسط سحر و سپیده| |


http://marshal-modern.ir/Archive/2011/3/19/200516_143565375710390_100001707843482_286537_5850991_n.jpg

یا مقلب القلوب و الابصار

  

                         یامدبر اللیل و النهار
                                     
                                        یا محول الحول والاحوال 
                                                                                                     
                                                               حول حالنا الی احسن الحال 


شيشه عطر بهار لب ديوار شكست   

                                            همه جا پر شده از عطر خدا!

چه دعايي كنمت بهتر از اين؟

                                خنده ات از ته دل

                                                 گريه ات از سر شوق

                                                                        هر غروبت دلشاد

                                                                                         روزگارت خوش باد...

                                                                                                               نوروز مبارك

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 8 بعد از ظهر توسط سحر و سپیده| |

سلام 

درسته که 2 ماه هستش که اپ نکردیم ولی همیشه به وبلاگ سرزدیم و نظرا روهم جواب دادیم...

با یک آزمایش ساده می توانید تشخیص دهید که احساسی هستید یا منطقی؟

www.taknaz.ir

این آزمایش ساده به اینگونه است که مطابق تصویر (1) دستانتان را در حالیکه انگشتان از هم فاصله دارند بلافاصله و بدون هیچ فکری مانند تصاویر (2) و (3) در هم گره کنید ...

 

اگر انگشت شست چپ مانند تصویر (2) روی انگشت شست راست قرار گرفت شما فرد احساسی هستید و اگر بر عكس انگشت شست راست شما مانند تصویر (3)روی انگشت شست دست چپ قرار گرفت شما فردی منطقی هستید.

 

 اگر کمی دقت کنید در خواهید یافت که شما تنها یک حالت انگشتان را می توانید براحتی داشته باشید و اگر بخواهید حالت عکس آنرا با انگشتان اجرا کنید قدری مشکل خواهد بود و حالتی که براحتی بر شما مقدور می باشد گویا نوع شخصیت شماست.....

 

خب... حالا که فهمیدی جزو کدوم دسته ای میتونید در ادامه خصوصیات هر دسته رو بخونی ...

 

انسان ها به دو  دسته تقسیم می شوند:

 

 الف) افراد احساسی       ب) افراد منطقی

 

افراد احساسی: افرادی هستند که بر پایه احساسات و عواطف خود ، تصمیمات مختلف زندگی شان را می گیرند.

 

افراد منطقی: افرادی هستند که براساس عقل و منطق و استدلال خود تصمیم گیری می کنند.

افراد احساسی نیمکره راست مغزشان فعال تر است در صورتی که افراد منطقی نیم کره چپ مغزشان فعال تر است. افراد احساسی دارای خصوصیاتی همچون خلاقیت، احساسی بودن، کلی نگر بودن، بلند پروازی و رؤیایی بودن و دل رحم بودن و ... می باشند و نیز افراد منطقی خصوصیاتی همچون: نظم، منطقی بودن، پرداختن به جزئیات، واقع گرا بودن تحلیل و استنتاج را دارا می باشند. افراد منطقی یا احساسی هر کدام به نوبه خود عالی هستند و هیچ کدام بر دیگری برتری ندارد در واقع این دو گروه مکمل یکدیگر در روابط اجتماعی سالم هستند.

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 9 بعد از ظهر توسط سحر و سپیده| |

                                  

زندگي چيدن سيبي است بايد چيد و رفت        

                                               زندگي تكرار پاييزي است بايد ديد و رفت

 در گذرگاه جهان هر چيز جانا بگذرد

                                              تلخ و شيرين - عشق و محنت - زشت و زيبا بگذرد

گر چه تلخ است و توانفرساي جدايي هاي ما

                                              قسمت اين است ببايد سخت اما بگذرد

 

پاييز ديگري هم از عمر ما گذشت ...

                

يادمان باشد كه زندگي آنقدر كوتاه هست كه لذت يك دقيقه بيشتر باهم بودن را بايد جشن گرفت...

يلدايتان پر از شادي باد...


نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 5 بعد از ظهر توسط سحر و سپیده| |

به راستی كه یاد خداوند تنها آرامش بخش دلهاست

و فقط یاد اوست که در سخت ترین شرایط به ما کمک می کند

 که خود را با حوادث زندگی سازگار سازیم...


نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 3 بعد از ظهر توسط سحر و سپیده| |

به نظرتون اينا نقاشي هستن يا عكس؟

بقيه شونم تو ادامه مطلبه
:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 4 بعد از ظهر توسط سحر و سپیده| |

بی‌نهایت است ولامکان وبی‌زمان 
 
 اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود 
 
و به قدر نیاز 
تو تو فرود می‌آید
 
و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود
 
و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود
 
و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می‌شود...
 
پدر می‌شود یتیمان را و مادر
 
برادر می‌شود محتاجان برادری را
 
 همسر می‌شود بی‌همسرماندگان را
 
 طفل می‌شود عقیمان را
 
امید می‌شود ناامیدان را
 
 راه می‌شود گمگشتگان را
 
نور می‌شود در تاریکی ماندگان را
 
 شمشیر می‌شود رزمندگان را
 
 عصا می‌شود پیران را
 
 عشق می‌شود محتاجان به عشق را ... 
 
خداوند همه چیز می‌شود همه کس را...
 
 به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
 
بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا
 
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
 
و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاک
 
و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...
 
و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها،ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!
 
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
 
بر سفره شما با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند
 
 در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند
 
و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند...

 
مگر از زندگی چه می‌خواهید که در خدایی خدا یافت نمی‌شو
د ...؟

"برگرفته از وبلاگ سارای آسمان"

"شاید دیر به دیر آپ کنیم ولی هر روز سر میزنیم و از کسانی که سر میزنن و نظر میذارن ممنون"

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 10 بعد از ظهر توسط سحر و سپیده| |

 یکشبی مجنون نمازش را شکست
                     بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت

عشق آن شب مست مستش کرده بود
                      فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود

ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او
                     پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او

گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای
                     بــــر صلیب عـــشق دارم کرده ای

جـــــام لیلا را به دسـتـم داده ای
                     وندر این بازی شــکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
                      دردم از لیـلاســـــت آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
                      من کـــه مجنونم تو مــــجنونم نــکن

 مــــرد ایــــن بـــازیــچـه دیگر نیستم
                      این تو و لـــیلای تو... مــــن نیستم

گــــفت ای دیــوانه لــیلایــــــت منم
                      در رگ پنهان و پـــیــدایـــت منـــــم

ســــالها بــــا جــــور لیلا ســـاختی
                      من کنارت بـــــودم و نـــشناخـــتی

عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم
                      صد قمــــار عشق یکجا بـــاخـــتم

  کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد
                      گفتم عاقل می شوی اما نــشد

سوختم در حسرت یک یـا ربــت
                      غیر لیلا بــــــر نــــیــامد از لــبت

روز و شب او را صـــدا کردی ولی
                      دیدم امشب با مـنی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
                      در حــــــریم خانه ام در می زنی

حــــال این لیلا که خوارت کرده بود
                      درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش بـــاش تا شاهت کنم
                     صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

این دفعه شعرو کاملشو گذاشتم

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 12 بعد از ظهر توسط سحر و سپیده| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ